خرید بک لینک
شما از وکالت دادگستری بوی پول به مشامتون میرسه ولی ما بوی:استرس، اضطراب، شب بیداری، تپش قلب، روزی یک پاکت سیگار، تشنهی دو ساعت خواب بدون فکر و خیال، قدرنشناسی موکل، فحش و بد و بیراه طرف پرونده، زنگخور زیاد، نفهمی مدیرای شرکتا، بیشعوری سرباز کلانتری و ...روز اول همه اینارو میدونستم و انتخابش کردم. ۳۶ ساعته که بیدارم، توو این ۳۶ ساعت ۳ استان توو مرکز و غرب کشور رانندگی کردم، خسته شدم، جلسه رفتم، بحث کردم... آرزوم هیچ شغلی نیست. کلا هیچ آرزویی ندارم. یک ساعت دیگه باید پا شم برم یه نیروگاه بزرگ تا عصر از سردرد بمیرم. چرت بگم و کارمندا رو بخندونم، خایمالی کنم بگم اره منم ناراحتم چون اجاره خونه دهنمو ساییده، ازم مشاوره بگیرن و آخرش بگن عشق میکنی بخدا... منتظر ساعت ۴ بشینم و بعدش اونا با سرویس و من با ماشینم برگردم خونه؛ خونهای که انتهای شهره، خونهای که شرکت داده، خونهای که بزرگ و امن و آرومه ولی من خونه خودمو میخوام، اون خونه اجارهای کوچیک توو تهران ناامن و ناآروم. خستهم، خستهی خستهی خسته...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:14

پیش این و اون همچین کلاس میذارم که «من فقط روزی ۲۰۰ تومن پول سیگارمه...» بعد برای خورد و خوراک زهرماریم گدا بازی در میارم. شرکت یه غلطی کرده که همهش فکر میکنم از سر دلسوزی برای من این تصمیم رو گرفتن، برای ناهار با یه جا قرارداد بستن آخر ماه از چس تومن حقوقمون کم میکنن. جز من کی گشنه یا با فستفودای آشغال میاد شرکت؟ همهشون کس و کار دارن، بوق ماکرویو دم ظهر داد میزنه کهجز تو همه ناهار آوردن. جز تو همه خوشبختن، جز تو هیچ احمقی توو شرکت وجود نداره. بیشترشون خانومن، قسم میخورم حس ترحمشون نسبت به من باعث شد چنین کاری کنن. فردا کار دارم، هرروز کار دارم، لعنت به کار، کاش کتاب خوندن هم شغل بود، نه هر چرتی. فردا دو بار باید برم مرکز شهر بعد مجتمع صدر، با ماشین خودم، پلیس فتا هم باید برم، با ماشین خودم، بعد شرکت. شرکت میزنه توو سرم که اصلا نیستی، موکل مفتخور هم زرزر میکنه که دو روز دیگه پولتو میزنم، ۲ روز دیگه. سگ توو روح تمام موجودات زندهی روی زمین. حتی خودم...

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 15:14

صبح رسیدم مشهد. اولین سفر هوایی توو کل این ۳۶ سال و البته مزخرفترین سفر کل این ۳۶ سال. توو یکی از گرونترین هتلها مستقرم کردن و بیشتر روز رو خوابیدم. بیرون رفتم اطراف حرم چرخیدم. آخرین بار ۱۷ سالم بود که برای گزینش دانشگاه رضوی به حرم مطهر مشرف شدم. آخرین بار، آخرین بار موند. مدتهاست که اعتقادات مذهبیم به زیر صفر سقوط کرده و اگر شنبه صبح توو این شهر جلسه رسیدگی نداشتم و مجبور نبودم، الان اینجا نبودم. از این شهر بدم میاد. تنها مورد مثبت اینجا برای من اینه که ۲ ساعتی که بیرون بودم، بوی مرگ رو حس میکردم. اینجا بوی مرگ میده. بو نه، عطر مرگ.

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:25

پروازم به سمت تهران، ساعت ۶ عصر بود. جا موندم. اشکم درومد. بخاطر گیج بودنم، بخاطر بدبخت بودنم، اهمال کاری، بیبرنامگی ناخواسته، دقیقه ۹۰ بودن....کاش فلج بودم ولی یه اوتیستیک با ADHD شدید نبودم. خاک بر سر اون اسکلی که یه چیزی شنیده و حتی تشخیص ADHD خفیف هم نگرفته بعد توو اینستا و اینور اونور اسم خودش و اسکلبازیهاشو گذاشته «من ADHD دارم» و اینموضوع رو کرده سوژه طنز تولید محتوا. آخه لاشی، آخه بیهویت نادان، آخه بدبخت هیچیندار بیسواد خالی از شعور و پر از عقده... کسی که سرطان داره، از سرطانش برای تولید محتوای طنز و کسشعر استفاده میکنه؟

برچسب: نویسنده: پارسا حسینی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:25

صفحه بندی